p28
یونا با دردِ شدیدی در گلو و سر، به هوش آمد. اولین چیزی که حس کرد، سرمایِ استخوانسوز و بویِ زنندهیِ خاک و غبار بود. او سعی کرد تکان بخورد، اما بازوهایش با طنابی زبر و خشن به پشتِ او بسته شده بود.وقتی چشمانش را باز کرد، قلبش از سینه بیرون زد. این دیوارها… این سقفِ کج و کولهی چوبی… این بویِ ناامیدی… او به گذشته برگشته بود. او در همان جهنمِ کودکیاش بود. همان جایی که سالها پیش، در تاریکیِ این اتاق، با تنهایی و گرسنگی دستوپنجه نرم کرده بود.صدایِ قدمهایِ سنگین و ضربآهنگِ عصبیِ کسی در نزدیکی شنیده شد. درِ چوبی با صدایِ ناهنجاری باز شد و زنعمو، با چهرهای که از شدتِ خشم و کینه مچاله شده بود، وارد شد.«پس بالاخره برگشتی، موشِ کثیف؟ فکر کردی میتونی از زیرِ دستِ ما فرار کنی؟»یونا با صدایِ لرزان و لبی که از ترس میلرزید، نالید: «من کاری نکردم…»اما زنعمو گوش نمیداد. او با کینهای که از سالها پیش در دل داشت، ضربهیِ سختی با کفِ دست به صورتِ یونا زد. ضربهیِ دوم، مستقیم به پهلویش خورد. یونا نالهای بلند کرد و بدنش روی زمینِ سردِ انباری مچاله شد. درد، مثلِ جرقههایِ آتش در رگهایش میدوید. زنعمو با وحشیگری ادامه داد؛ ضرباتی که هدفشان فقط تخلیهیِ خشم بود. یونا، در حالی که اشکی از گوشهیِ چشمش جاری بود و بدنش از شدتِ درد میلرزید، دیگر توانِ مقاومت نداشت. او در میانهیِ ناله، دوباره به تاریکیِ بیهوشی فرو رفت وقتی مینهو و بنگچان قدم به عمارت گذاشتند، سکوتِ غیرعادیِ خانه، اولین زنگِ خطر بود. مینهو که همیشه به جزئیاتِ کوچکِ محیطِ اطرافش حساس بود، لرزشی را در فضایِ خانه حس کرد.«یونا کجاست؟» مینهو با لحنی که سعی میکرد عادی باشد، اما رگهای گردنش از اضطراب منقبض شده بود، پرسید.پاسخِ کسی نبود. مینهو به سمتِ اتاقِ یونا دوید، اما او آنجا نبود. بنگچان، با غریزهیِ تیزِ خود، بلافاصله به سمتِ سیستمِ امنیتی رفت. وقتی تصاویرِ دوربینها را روی مانیتور دید، دنیایِ او برای یک لحظه ایستاد. او دید که چطور یونا، در اوجِ آرامش، توسطِ مردانی ناشناس ربوده شد.مینهو در آن لحظه، دیگر مینهویِ آرام نبود. او به یک ماشینِ کشتار تبدیل شد. چشمانِ خرماییاش، که معمولاً در برابرِ یونا مهربان بود، حالا مثلِ دو تکه زغالِ گداخته میدرخشید. او با صدایی که از اعماقِ گلویش، شبیه به غرشِ یک شیرِ زخمی میآمد، گفت: «عموم… این کارِ اونه. اون کثافت، یونا رو برده.»مینهو بدونِ معطلی، به سمتِ ماشین دوید. بنگچان هم، با چهرهای که از خشمِ فروخورده، درخششِ مرگباری داشت، پشتِ سرش بود
- ۳۳۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط